اشک
همچو شمعی،
سوزان، گریان، لرزان
می تابد
می تابد
می تابد
بر غم مهجوری
بر دل پرخونی
از شرنگ دوری
وز فراق یاری
24/2/87
بگذرد
روز ها بگذرد در این دایره ی سالخورده
دور می چرخند مرغان هوا
مردان همه رفتند
مردانگی را بردند
اندر آن خاطره های آهنگین
کرک غمگین
غم آواز سر داده
پیر مردی می گفت:
خوب خواندی،
راست گفتی،
ناز آوازت.
27/2/87
مور
گه گهی مورکی بر آب زند
تن خویش و دل به دریا زند
تا به زیر رود سر مور
له لهی و فریاد زند
از خدا خواهد که او را دریابد
وز آن در یا در آید
خدا را لطفی و موجی آید
مور را صد هزاران شکر باد
باز روز گاری و مور بر لب آب
باز بانگی و موجی از خدای آید
30/2/87
کبوتر بچه
کبوتر بچه دلش گرفته بود.
پدر پرواز کرده بود.
اما او بالهایش تکان نمی خورد.
هنوز
شب های بدون خورشید را می شمرد.
تا طلوع خورشید.
14/3/87
دلیل آفتاب
آفتاب آمد دلیل آفتاب
روز ها گذر کرد به مرداب
سمندر نشسته به کار زمان
بنالد همی به بار گران
زنالش بریزند تمساح زمان
اشکی اندر مرداب بی گمان
شاپرک نفس آورده ز صبا
ببرد مشکش زملکوت مرا
21/3/87
به شوری کویر
دلم پر است.
پر از فرامشی.
رمیده است ز دستم.
نگاه من داد میزند.
به شوری کویر به تندی زمان.
ریخته خاک بر سر.
سر به پرواز پریده.
زکجا، کجا ام.
به کجا، دوانم.
همه قطره شد دلم.
همه بال نگاهم.
همه پرواز وجودم.
25/3/87
صدای پای خدا
روزی روزگاری
در آغاز بودند، پیاده، شاد، دانا و بی قید
خدا کنارشان
دلتنگی نبود
روز امتحان، امتحان از تنها نه
امتحان را تجدید شدند
از آن پس
عقل را به سنگی فروختند
در کوچه ها ی خاطره لاابالی وار گشت مزنند
تا نکند روزی صدای پای خدا را فراموش کنند.
16/4/87
همچو سقراط
زین چرخ دولایی ترا آمد گران خوابی ترا
فریاد ازین عمر سبک زنهار ازین خواب گران
(مولانا)
کنار خاکستر،بر روی صندلی ساده،
کنار دیوار
لباسی معمولی، کفش هایی ساده
مو هایی ریخته و ریش هایی سفید
با پشتی خم
و مشتانش بر روی چشمانش.
در سکوت.
او دانا شده بود.
همچو سقراط.
تو گل بودی و دل شدی جاهل بودی عاقل شدی
آنکو کشیدت این چنین آنسو کشاند کش کشان
(مولانا)
18/4/87
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:46  توسط آقابابازاده
|
زندگی، چند بار
گفت: ای کاش می توانستم.
دوبار زندگی کنم.
فکر کردم.
ای کاش سه بار زندگی می کردم،
آموختن، تجربه، آموختن.
27/10/86
اسب و اصل
مادرم می گفت:
از اسب افتادی ولی از اصل نیفتادی
آن ها از اصل افتادن ولی روی اسب بودند.
من نیفتاده بودم.
2/11/86
مناجات
خدایا!
تو را به خاطر همه چیز شکر می کنم.
به خاطر همه ی چیز هایی که به من ندادی شکر می کنم.
شکر میکنم که باعث شده ای بایستم در انتظار
4/11/86
از خشت و خاک
من آنجا نبودم اما...
می شنیدم پچ پچ درختان را
برگ ریزان
جنازه اش را که روی زمین گذاشتند
درختان همه دست تکان میدادند
باد ناله از لابلایشان سر میداد
خجالت می کشید خود را نمایان سازد
من آنجا نبودم اما...
می شنیدم صدای ذرات خاک را رویشان کنار رفت.
آهسته در گوشش نجوا کردند:
دیدی جایت را نگه داشتیم
من آن جا نبودم اما...
می شنیدم افسوس را
می گفتند: بود.
مثل ما.
14/12/86
واقعه
آنجا که دیگر دل کار نمی کرد.
آنجا که گنجشکانش آوازشان
صدای سکوت می داد
آنجا که همه روی سیاه بودند
شاعران همه تاجر بودند
و زاهدان همه شاعر
آنجاست که گنجشکانش همه منتظر اند
15/12/86
جنگ برای صلح
کنار خرابه آن طرف
دخترک
نی لبک
می نالیدند
در خیابان
گذرگاه
صدای شیپور
پار چه ای آویزان
صفحه ی خوش آب و رنگیست
مادر نشسته منتظر عکاس
تا فرستد عکس به فرزند
تا بگوید زندگی زیباست
چه در جنگ چه در رنج
رییس عدلیه پر افتخار:
جنگ برای صلح
صدای بمب
جان دخترک در آسمان
صدای نی لبک، تنها
20/12/86
رنگها بود
رنگ ها تمام نشدنی بود
وقتی سفیدی بالا بود
رنگ ها تمام نشدنی بود
وقتی رنگی نگاه تیره ای
نیانداخته بود
رنگها تمام نشدنی بود
وقتی سفید جدانشدنی بود
رنگ ها تمام نشدنی بود
وقتی سیاهی تنهایی، نگاهش
به رنگ ها نیوفتاده بود
11/1/87
بوسه ی ماه
به معراج در آیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
(مولانا)
سکوت فریاد
اندامش* فریاد طلب
در سحرگاهی خموش
"گویدش کل شیءِ هالک ِ الاّ وجهه"
....
بوسه ای کوچک
بر رخ ماه
*اندام: قامت / قاعده و روش درست
1/2/87
راوی خاک
پرده ای همه ابری
کبوتران راوی خاک
زمین تنها
تنها مشتر
1/2/87
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:21  توسط آقابابازاده
|
حد
عقل گوید شش جهت حد است و نیست راه
عشق گوید راه هست و رفته ام من بار ها
(مولانا)
محدود بودم.
در زمین.
در عقل.
در خودم.
راه پیدا کردم.
به سوی بیکران.
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون پیوستم من امروز
(مولانا)
14/9/86
دستفروش
هوا گرم نبود
داشت بیرون جوراب می فروخت.
آوردمش تو.
برایش بستنی خریدم.
رفت بیرون.
بستنی تو دستش بود.....
داشت به جوراب ها نگاه می کرد.
17/9/86
عادت
نیاز داشتم.
به عبادت.
به نماز.
کم کم،
عادت کردم.
به عبادت.
به نیاز و به نماز.
24/9/86
کوچک دبستانی
دختک کوچک دبستانی
پا برهنه
میرود مسیری بلند.
از خطچین های سفید می گذرد.
سربزیر،
صاف میرود .
آی دخترک
زمستان است!
سرد است!
خشک است!
تو چه می دانی؟
می دانم، میدانم.
"دیگر سلامم را نمی گویند پاسخ"
راستی آیا جایی خبری نیست هنوز؟
پاسخش را ....
25/9/86
میان بر
خیلی آرام. بی صدا. داشت می آمد پایین.
سرعتش زیاد بود. ارتفاع برج هم همینطور.
کوبیده شد روی زمین.
بعدش آنجا نبود.
خدا پرسید: مگر نمی دانستی گناه است؟
گفت : بلی.
پرسید خسته شده بودی؟
گفت: نه.
خدا پرسید: پس چی؟
فقط گفت: از این که بعضی اوقات فراموشت می کردم، از این که دور بودم، دل نگ بودم. خسته بودم.
خدا خنده ای کرد و گفت:
بنده!
همیشه می خواهی میان بر بزنی ولی بلد نیستی،
فقط کافی بود یه کم به خودت نگاه
می کردی.
6/10/86
قاصدک
گرد باد می چرخیدم.
شهر به شهر.
کودکی سر به هوا در آن ظهر خواب آلود
در هوا.
قاصدک:
کسی منتظرت نیست.
جملهی تکراری چندین ساله بود.
خوش خبر باشی قاصدک.
سوکوتی به اندازه ی بی خبری پاسخش بود.
9/10/86
گم کرده
پیدایت نمی کردم.
انگار پشت ابر ها پنهان شده بودی.
من، تو بودی.
من ازت دور شده بودم.
ولی تو سر جایت بودی .
پشت ابرها پنهان شده بودم تا بر من افسوس نخوری.
23/10/86
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:53  توسط آقابابازاده
|
جبر
چه فرقی می کند ؟!
جبر باشد یا اختیار.
اجبارا،
افسارم در دست تو اختیار کرده.
تا قدمی در پیش نهم.
19/8/86
سرو
به خاک سپردمت.
با نهایت شادی.
تا همراه خودم بزرگ شوی.
هر روز حرف های دلم را پیش تو می آوردم.
حرف های شاد و غم انگیز.
بزرگ شدنم را در تو می دیدم.
جدایی، جدایی
نغمه ی سرد زمان بود!
فریاد، فریاد،
پس چه شد سرود خوش دلبستن:
غم دل به دوست گفتن
چه خوش است شهریارا !
قاصدک! قاصد تجربه های همه تلخ
از آن بالا
سوار باد
من این پایین و
سرو من
کجا دیدی
کجا
26/8/86
مرگ
جسم سردش را دیدم
مقابلم!
گفته بود:
مرگ بد نیست.
ترسناک نیست.
حتی مهربان هم نیست.
مثل اتوبوسی است که:
هر که در جایی از آن است: ایستاده
یا
نشسته
و همه به راه نگاه می کنند.
ولی
همه به پایان نمی اندیشند.
27/8/86
باز گشت
برگشتم.
بعد از سال ها
چیزی در اتاق نمی دیدم.
دیوار ها سفید بودند.
رویشان دیگر
خاطره ای
آویزان نبود.
تو آنجا بودی.
همه جا.
نه با من.
که در من.
30/7/86
چه؟
عقلم را فروختم
به یک سنگ
دلم را شکستم
شدم،
بی دل و عقل
چه بودم
چه هستم
چه شد سنگ
13/9/86
غرور
پرده ی صد آدم آن دم بر درد
صد بلیس نو مسلمان آورد
(مولانا)
بنده از اینکه عزیز بود،
متشکر بود.
با گوشه ی چشم نگاه می کرد.
می خندید، به شیطان.
چون بر او، سجده نکرده بود.
شیطان اطاعت می کرد.
او دلش سوخت.
جایشان را عوض کرد.
شیطان ناراحت شد.
شیطان اطاعت می کرد.
9/9/86
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:50  توسط آقابابازاده
|
رحمت
مست بودم.
نمی فهمیدم.
بعد، پشیمان شدم.
گفتم بروم از کسی بپرسم چه کنم، به هر کس می رسیدم:
می گفت، خود کرده را تدبیر نیست.
نا امید بر گشتم.
حافظ را باز کردم:
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
مژده ی رحمت برسان سروش
سرم را بالا گرفتم. محکم ایستادم.
....
مست شدم.
3/8/86
خواب
همه جا تاریک بود.
خوابت نمی برد.
روی کاناپه نشسته بودی. تلویزیون میدیدی.
آمدم بالا. دیگر تاریک نبود.
رفتی سر کار. تازه خوابت گرفت.
می خواستم برگردم پایین.
ولی ...
5/8/86
صورتی
صورتی بود! صورتی صورتی!
مردم لباس صورتی می پوشیدند. صورتی گرانترین رنگ سال بود.
حتی بچه ها هم مشق هایشان را با صورتی می نوشتند.
فکر هایشان هم به لطافت صورتی بود.
اما نمی دانم پایانش چه رنگیست؟
5/8/86
سرکوفت
- ازش بدم می آمد.
من رو انداخت بیرون.
گفت معذرت بخواه،
بعد هم گفت سعی کن دوباره برگردی، ولی راهم نمی داد.
تا آخر هم سر کوفتش را به من میزد.
5/8/86
کار
کار، کار، کار
جمله ای که همیشه می شنیدی.
از پدرت، از معلمت و حتی از دوستانت.
بزرگتر شدی.
رفتی سر کار.
مدتی بعد.
دیدی انگار همیتان سر کارید.
متعجب بودی.
- پس چرا همه می گفتند: کار، کار، کار؟
7/8/86
شب
شب بود.
ولی روشن می دیدم. همه را.
صدا هم زیاد بود. همه را می شنیدم.
بیدار شدم.
تاریک بود. همه خواب بودند.
.....
روز بود یا شب نمی دانم؟
دو باره خوابیدم.
7/8/86
تو گوشی
زدم تو گوشش
سرش را انداخت پایین. ترسید. چشمانش را بست. شروع کرد زیر لب نق زدن.
با عصبانیت از آن جا رفتم.
بعد از چند وقت.
سر یک موضوع کوچک. الکی زدم تو گوشش.
این بار سرش را بالا نگه داشت. هیچی نگفت.
حتی رنگ صورتش هم عوض نشد.
7/8/86
….
گفتند رفته.
می دانستم. باور نمی کردم.
گشتم. همه جا را.
در فکرم.
....
پیدایش کردم.
8/8/86
پیچک
تو پیچک بودی و ما چمن.
دور ساقه ای پیچیدی و رفتی بالا.
از بالا،
به ما می نگریستی.
مسخره وار نگاه می کردی.
می خواستیم بیاییم بالا تر ولی ....
سر هر ماه کوتاه تر می شدیم.
تازه
دیگر ساقه ای نمانده بود.
9/8/86
عبور
در خیابان بودم.
تو هم بودی.
قدم برداشتم.
ترسیدم.
افتادم.
......
تو، آن طرف بودی.
10/8/86
عروسک
با مادرم، داشتم میرفتم.
صبح بود.
تو را دیدم.
- مامان چرا این چشمانش بسته است.
- شاید خوابیده.
دیگر صبح نبود.
خورشید بالای سرمان بود.
دوباره با مادرم دیدمت.
پرسیدم و شنیدم
سوال تکراری و جواب تکراری ترش را.
شب، دیگر نیامدیم .
چون فهمیدم در تاریکی می خوابند.
14/8/86
انتظار
از دور می دیدمتان.
ایستاده!
صف کشیده!
مثل شعر. منظم!
منتظر!
خسته ولی ایستاده.
نا امید و باز ایستاده.
روشنی را در دل نمی بینید،
که خاموش است.
نا گهان در آرامی.
در شب سرد تابستانی.
در میان تاریکی.
باز آمد.
باز آمد.
باز آمد.
16/8/86
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:18  توسط آقابابازاده
|
لطفا نظر دهید
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:40  توسط آقابابازاده
|
سال نو
داشتیم می رفتیم خرید.
برای سال نو .
لباس و کفش نو خریدم.
اما، هیچی نخرید.
نگاهش کردم، پرسیدم تو به استقبال سال نو نمیروی ؟
سرش را انداخت پایین، گفت:
من جاماندم.
26/7/86
فکر کردن
گفت: فکر می کنی؟
گفتم: نه.
گفت باید فکر کنی.
- چه فکری؟
- فکر کنی که هرگز فکر نکنی.
چند روز گذشت.
پرسیدم: فرقش در چیست.
جواب داد: در اینکه فکر کنی.
فهمیدم باید فکر کنم. ولی به فکر نکردن.
بعد.
فکر کردم.
28/7/86
حاکم
گفت: بروید. رفتید.
گفت: بکشید. کشتید.
گفت: پول. برای خودم. ازتان گرفتند.
ناراضی بودید.
دیگری آمد.
گفت: باهم باشیم.
- صلح کنیم. نجنگیم.
باز گفت: پول، ولی برای همه.
شما دادید و آنان گرفتند.
باز ناراضی بودید.
و باز دو باره …
ناراضی بودید.
30/7/86
دیدنی
هوا گرم بود. ظاهرا.
می خواستم ببینم.
گفته بودی همه چیز را ببینید تا با همه چیز آشنا شوید.
ولی نمی گذاشتی. گفتم چرا؟
جواب دادی: این ها را ببین.
چشمانم را بستم.
1/8/86
دوچرخه
روی دو چرخه نشسته ای.
در میان دودها، پدال میزنی و میروی جلو.
عرق از سر و رویت می ریزد.
پایت دیگر توان ندارد.
ولی میروی.
به تنها چیزی که فکر می کنی این است :
وقت نداری فکر کنی.
1/8/86
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:53  توسط آقابابازاده
|
مست
بیدار شدم.
تو را دیدم.
مست شدم.
ترسیدم :
از محروم شدن.
دیگر هشیار نشدم.
22/7/86
سال نو
داشتیم می رفتیم خرید.
برای سال نو .
لباس و کفش نو خریدم.
اما، هیچی نخرید.
نگاهش کردم، پرسیدم تو به استقبال سال نو نمیروی ؟
سرش را انداخت پایین، گفت:
من جاماندم.
26/7/86
فکر کردن
گفت: فکر می کنی؟
گفتم: نه.
گفت باید فکر کنی.
- چه فکری؟
- فکر کنی که هرگز فکر نکنی.
چند روز گذشت.
پرسیدم: فرقش در چیست.
جواب داد: در اینکه فکر کنی.
فهمیدم باید فکر کنم. ولی به فکر نکردن.
بعد.
فکر کردم.
28/7/86
حاکم
گفت: بروید. رفتید.
گفت: بکشید. کشتید.
گفت: پول. برای خودم. ازتان گرفتند.
ناراضی بودید.
دیگری آمد.
گفت: باهم باشیم.
- صلح کنیم. نجنگیم.
باز گفت: پول، ولی برای همه.
شما دادید و آنان گرفتند.
باز ناراضی بودید.
و باز دو باره …
ناراضی بودید.
30/7/86
دیدنی
هوا گرم بود. ظاهرا.
می خواستم ببینم.
گفته بودی همه چیز را ببینید تا با همه چیز آشنا شوید.
ولی نمی گذاشتی. گفتم چرا؟
جواب دادی: این ها را ببین.
چشمانم را بستم.
1/8/86
دوچرخه
روی دو چرخه نشسته ای.
در میان دودها، پدال میزنی و میروی جلو.
عرق از سر و رویت می ریزد.
پایت دیگر توان ندارد.
ولی میروی.
به تنها چیزی که فکر می کنی این است :
وقت نداری فکر کنی.
1/8/86
رحمت
مست بودم.
نمی فهمیدم.
بعد، پشیمان شدم.
گفتم بروم از کسی بپرسم چه کنم، به هر کس می رسیدم:
می گفت، خود کرده را تدبیر نیست.
نا امید بر گشتم.
حافظ را باز کردم:
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
مژده ی رحمت برسان سروش
سرم را بالا گرفتم. محکم ایستادم.
....
مست شدم.
3/8/86
خواب
همه جا تاریک بود.
خوابت نمی برد.
روی کاناپه نشسته بودی. تلویزیون میدیدی.
آمدم بالا. دیگر تاریک نبود.
رفتی سر کار. تازه خوابت گرفت.
می خواستم برگردم پایین.
5/8/86
صورتی
صورتی بود! صورتی صورتی!
مردم لباس صورتی می پوشیدند. صورتی گرانترین رنگ سال بود.
حتی بچه ها هم مشق هایشان را با صورتی می نوشتند.
فکر هایشان هم به لطافت صورتی بود.
اما نمی دانم پایانش چه رنگیست؟
5/8/86
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:34  توسط آقابابازاده
|
فکرم را خواندی.
من می دانستم.
می خواستی عوضش کنی.
من خودم خواستم.
23/7/86
امیر عباس
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 16:51  توسط آقابابازاده
|
داشتی نگاهم می کردی.
بی صدا، صدایم کردی.
بی محلی کردم.
آمدی پایین. دستم را گرفتی.
رفتیم.
23/7/86
امیر عباس
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:42  توسط آقابابازاده
|